بچه که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود
کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود
اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی ... تاریخ درج: ۹۰/۱۲/۰۲ - ۱۰:۳۸( 17 نظر , 15
بازدید )
کودکی اندیشید که خدا چه می خورد و چه می پوشد؟
نجوایی در قلبش گفت . من غم بندگانم را می خورم
وگناه انها را می پوشم.( نظر یادتون نره)
... تاریخ درج: ۹۰/۱۱/۰۱ - ۰۹:۳۴( 39 نظر , 160
بازدید )
بیا كودك شویم …
مثل تمام آن روزهای خواب و خرگوش .
مثل روزهایی كه واژه زیستن بی معنی تر از آن بود كه فكر ما را مشغول خودش كند .
و ما بدون ترس همه ظهر های گرم تابستان را روی لبه پشت بام می دویدیم
و مرگ احمق تر ... تاریخ درج: ۹۰/۱۰/۲۷ - ۰۹:۱۳( 19 نظر , 125
بازدید )
کودک من آسوده بخواب یا چشمانت را باز کن و بخواب یا چشمانت را ببند و ببین شعر مرا تقصیر من نیست دیگر قصه ای نمانده که بگویم آسوده بخواب دیگر نه حسین فهمیدهایست نه تانک دشمن نه پتروس جوانی نه سد استقامتی ریز علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود کبری هم تصمیمش قطعی&z... تاریخ درج: ۹۰/۱۰/۲۷ - ۰۹:۰۸( 10 نظر , 104
بازدید )
مادر قدیم
گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن اموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز ... تاریخ درج: ۹۰/۱۰/۱۹ - ۰۹:۲۱( 11 نظر , 149
بازدید )
اعتراضات رسمی یک نی نی چهار ماهه! با تکیه بر ضرب المثل مشهور؛ فلفل نبین چه ریزه، بشکن بریز تو آبگوشت!!!
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی پیاز خورده ی غیر پاستوریزه، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشده ات را به سر و صورت حساس من نمالید! plz
خانوم مادر! جیغ زدن ... تاریخ درج: ۹۰/۱۰/۱۵ - ۰۹:۳۹( 18 نظر , 195
بازدید )