کودک من آسوده بخواب یا چشمانت را باز کن و بخواب یا چشمانت را ببند و ببین شعر مرا تقصیر من نیست دیگر قصه ای نمانده که بگویم آسوده بخواب دیگر نه حسین فهمیدهایست نه تانک دشمن نه پتروس جوانی نه سد استقامتی ریز علی هم پیر شده و قطار هوهوکنان تا انتها میرود کبری هم تصمیمش قطعیست روباه مکار هم با کلاغ قصه ما دوست شده و علی بادامهایش تمام دیگر نه بابا آب دارد نه نان نه! کودک من دیگر چیزی نمانده جز شعر من از کجا شروع کنم؟ از چه بگویم؟ از فقر بابا؟ تا کجا بگویم؟ از فقر بابا بگویم که همه به انتها رسیدند و بابا هم به فقر که سالهاست هر چه نان داشت بخشید هر چه کوشید آب داشت و آنرا بخشید
پس بدون که خیلی ثروتمندی @};-